اولین پیکان رها شده از کمان پیک ها در قلب دلنامه ها نشست.

برای خیلی از جوکر ها رو کردن ورق ها آنقدر هم مهم نیست، جوکر حرف نیشدارش را به مسخره یا جدی می زند و تنها اوست که می تواند ورقها را رو کند ولی بیدار کردن و آگاهی دادن به هر قیمتی وظیفه او نیست. وقتی ورقها نمی خواهند از خواب بیدار شوند یا رو شوند، چرا جوکر باید بخاطر تلاش برای رو کردن ورقها و اختلال در نظم ورقها به زندان برود ؟
ولی این جوکر، یک جوکر ساده نیست. یک جوکر قهرمان است که می خواهد هر طور شده ورقها را بیدار کند و بهایش را هم بپردازد. هر قهرمانی هم جوکر نیست. قهرمانهایی داریم که خود ورقی بودند از خالی و می خواستند حقانیت خالشان را ثابت کنند. قهرمان بودند ولی می خواستند همه را به خال خود در آوردند و خال خود را حقیقت محض می پنداشتند. نمونه های زنده و مرده از این قهرمان ها را زیاد دیده ایم. در همین سرزمین جادویی خودمان یا در سرزمین های دیگر مثل سرزمین شکرستان که یک قهرمان فرسوده دل دارد که از فرط پوسیدگی سیاه شده و به رنگ پیک در آمده است.
ولی جوکر ها، فرق دارند، خالی ندارند و لزوماً نباید قهرمان باشند. جوکر می تواند حرفش را بزند و برود و به ریش ورقها هم بخندد. ولی جوکر قهرمان تا پای جان می ماند و پوزخند می زند و ریشخند می کند.
قهرمان ها نمی میرند، اگر بمیرند. اگر زنده بمانند ولی می میرند. جوکرها هم نمی میرند، ادا در می آورند. حالا جوکری که قهرمان باشد دیگر جای خود دارد.
جادوگر پیر در دخمه تاریکش روی کتابی کهنه و فرسوده خم شده است. دخمه نیمه تاریک تنها از شمعهایی که در گوشه و کنار روشن هستند نور می گیرد. اتاق پر از چیزهای عجیب و غریب و شگفت انگیز است. جمجمه ها و مجسمه های ترسناک ، علامت های جادویی، کتابهای ضخیم متعلق به قرنها پیش ، و یک خفاش سفید که اندکی دور تر از پیرزن جادوگر وارونه از میله مخصوص پرندگان دست آموز آویزان است. پیرزن با دماغ چسبیده بر روی صفحات کتاب ، با هیجان مشغول خواندن است و گهگاه کتاب را ورق می زند تا صفحه ای که می خواهد را پیدا کند. ناگهان فریادی از سر شگفتی بر می آورد و با چشمهای ورقلمبیده اش که هریک به شکل یک نعلبکی پر از خون در آمده به نقطه ای از کتاب خیره می شود. خفاش سفید از فریاد پیرزن جادوگر چرتش پاره شده حالا دور سرش می چرخد و هیجان زده جیر جیر می کند. پیرزن به سرعت به سمت قفسه کتاب ها می رود و چند کتاب را پایین می اندازد. پشت کتاب ها اکنون کتاب دیگری با جلدی ساه و براق دیده می شود که کلماتی که با نقره بر آن حک شده است خیره کننده می درخشند. پیرزن چند لحظه به کتاب خیره می شود و سپس با احتاط کتاب را بیرون می کشد. خرت و پرت های روی میز را با دستی پس می زند و روی زمین می ریزد و کتاب را همچون شیئی مقدس روی میز قرار می دهد. روی جلد کتاب خوانده می شود "نفرین 7 حلقه تاریکی". جلد کتاب مثل پوست مار فلس دار و براق است و حالت زنده ای به کتاب می دهد. پیرزن با احتیاط کتاب را ورق می زند. ورق های براق و خاکستری کتاب هم به نظر جاندار می رسند. پیرزن به صفحه ای میرسد که در آن عکس عجیبی از 7 صخره بزرگ و نوک تیز که دایره وار روی زمینی مسطح عمود شده اند ، می بینیم. پیرزن کتاب را ورق می زند. در صفحه بعد نوشته هایی به خط جادویی و آنطرف هم تصویری از هیولایی نفرت انگیز و شیطانی می بینیم. هیولا چشمانی درخشان و شیطانی به شکل مار ، دمی مانند اژدها ، بدنی مانند انسان و به رنگ خاکستری ، دو بال عظیم و گوشهای تیز خفاش مانند ، و سم و ریشی مانند سم و ریش بز دارد. پیرزن بلند بلند مشغول خواندن نوشته های جادویی می شود.

"در آدینه ای سیاه ، 33 روز گذشته پس از آغاز سومین ماه سالی که 33 سال پس از 51 سال پس از آغاز صده هشتم از هزاره دوم است . نیروهای تاریکی دوباره متحد خواهند شد. یاران پادشاه تاریکی آخرین حلقه را در جنگی با پادشاه نیمه تاریکی به دست خواهند آورد. در پایان همین رور نیمه تاریک ، در شبی نیمه روشن ، یاران حلقه تاریکی در ساعتی که ارواح پلید از تارتاروس قلمرو هایدس بیرون می خزند ، یاران پادشاه تاریکی 7 حلقه را در 7 شکاف 7 صخره ورودی تارتاروس قرار می دهند و درهای تارتاروس را به روی "آرکیمود" هیولای پلید تاریکی ها می گشایند. هیولا و یاران پلیدش از تارتاروس تاریک به روی زمین خواهند آمد و با نعره اژدهایان و هو هوی جغدان و جیغ جانوران و نعره یاران پادشاه تاریکی استقبال می شوند. با قدرتی که پادشاه تاریکی و متحد جدیدش به دست می آورند سرزمین جادویی به جولانگاه نیروهای تاریکی در خواهد آمد ، این شب نیمه تاریک قرنها تا دمیدن سپیده صبح فاصله دارد".
عرق سرد بر پیشانی پیرزن نشسته است. پیرزن جادوگر می داند که آدینه ای که در کتاب به آن اشاره شده است ، همین آدینه پیش رو است ، و می داند که نبردی که در کتاب نام برده شده ، نبرد سرباز پیک و شاه خاج است. پیرزن می دانست اگر سرباز پیک برنده این بازی باشد ، آخرین حلقه از 7 حلقه تاریکی به دست شاه پیک و یارانش می افتد. آیا پیش گویی کتاب به حقیقت خواهد پیوست و آرکیموند هیولای پلید تاریکی ها از تارتاروس به سرزمین جادویی خواهد آمد ؟
هوا داغ و خیس است. کوتوله لخ لخ کنان و چسبیده به دیوار به سمت خیابان می رود. جوری به دیوار چسبیده که انگار از دیوار می خواهد در برابر بقیه از او حمایت کند. کوتوله از خیابان رد می شود و وارد میدان بزرگی با نیمکت ها و درخت ها و شمشادها و فواره ها می شود. روی نیمکتی می نشیند و به روبرو خیره می شود. آدمها از کنارش رد می شوند. از نگاه گنگ و بی معنایی که روی صورت زشتش نشسته ، نمی شود چیزی خواند. با تاریک شدن هوا میدان شلوغتر می شود. زوج های جوانی که روی نیمکتها نشسته اند و در گوش هم زمزمه می کنند ، دسته هایی از پیرمردها یا جوانهای علاف که دور هم جمع شده اند و بلند بلند حرف می زنند . پدر و مادرهایی که بچه هایشان را برای هواخوری آورده اند. کوتوله به خودش می آید و نگاه گنگ از چهره اش محو می شود. نمی داند چه مدت گذشته است. از جیب شلوارش سیگار و کبریت بیرون می آورد. سیگاری از پاکت بیرون می کشد و بر لبش می گذارد. با دستهای لرزانش کبریتی بیرون می آورد و آتش می زند. سیگارش را روشن می کند و دود را فرو می برد و اندکی بعد از دهان و بینی بیرون می دهد. به دور و بر نگاه نمی کند. از اینکه نگاهش با نگاه یکی از این آدمها گره بخورد می ترسد. دوباره به حفره سیاهی که درسط وسط میدان است خیره می شود. مردم از این حفره سیاه که همه می دانستند ته ندارد دوری می کردند. کسی نمی دانست این حفره از کی و یا چرا کسی درست وسط چنین میدانی باید یک حفره سیاه بی ته درست کند. کسی هم بخود زحمت فکر کردن درباره این حفره سیاه را نمی داد. همیشه آن جا بوده و همیشه هم خواهد بود. درست مثل نیمکت ها یا فواره ها. مردم برای فرار از بعد از ظهرهای کسالت بارشان به اینجا می آمدند و دلیلی نداشت خود را با طرح سوالی بیهوده در باره یک حفره بی ته کسل تر کنند. تنها کاری که باید می کردند این بود که حواسشان را جمع کنند که داخل این حفره نیافتند. کوتوله اما کند ذهن و خرفت بود. هر بار که برای فرار از تنهایی و کسالتش به اینجا می آمد به تنها چیزی که می توانست فکر کند همین حفره سیاه بی ته بود. حالا هم نگاه احمقانه اش را به همین حفره سیاه بی ته دوخته است و سیگار آرام آارام در دستش خاکستر می شود.

اما جوکر این لوده احمق فکر می کند بد هم نیست هم ملیت جادوپرور و حکم باز سرزمین جادویی سخونکی از پیک ها بخورند تا بیاد بیاورند مزه تقریباً از یاد رفته اش را و هم دل ها به جای حکم بازی کردن با شاه خاج فکری به حال دل و جگر سوخته خودشان کنند.
این جوکر طرفه احمقیست بی حکمت و نادان و رذل که آن سرش ناپیدا. هنوز آن پوزخند کذایی بر پوز کجش جا خوش کرده است.
فعلا که دعوا بین دلها ادامه دارد. دلهای دل داده به دل های دل نداده اعتراض می کنند که اگر شما دل می دادید، دل ما اینجوری نمی شکست. دل نداده ها اما می گویند : "شما هم دلتان خوش است! اگر ما هم دل می دادیم. باز هم حکم پیک بود". برخی از همین دل ها که زمانی می خواستند حکم بخوانند اما حالا نا امید از تغییر حکم که به حکم شاه پیک همیشه پیک است ، می خواهند ورق ها را پاره کنند و می گویند تا زمانی که پیک حکم است نباید هیچ حکمی بازی کنیم. جوکر فکر می کند اگر اینها 13 ورق پیک را بیرون کنند چطور می خواهند بعد از آن حکم بازی کنند ؟ حکم با سه خال ؟ فراموش کرده اند که حکم می تواند در هر دست حکم تغییر کند و حاکم هر دست حکم ، می تواند از هر خالی باشد ؟
جوکر به دعوای دل ها فکر می کرد و اتحاد پیک ها و فرصت طلبی خاج ها و بی هودگی خشت ها... و البته لوده احمق پوزخند هم می زد .
این جوکر در سرزمین جادویی همیشه اسباب دردسر بوده و هست. همیشه در حال لودگی و مسخرگی است و سربسر اهالی سرزمین جادویی می گذارد. جوکر نه خشت است و نه دل ، نه پیک است و نه خاج و با این حساب از هفت دولت آزاد است. چون خل و چل و ابله فرض می شود و هیچ وقت زیاد جدی گرفته نمی شود معمولاً کسی کاری به کار او ندارد. دو سه باری شاه خشت البته دستور داده بود تا سربازان به خاطر از حد گذراندن لودگی گوشمالیش دهند. از آن به بعد جوکر کمتر سربسر پیک ها می گذاشت و با شاه پیک هم شوخی نمی کرد. اما چیزی که هیچ کس نمی تواند از جوکر بگیرد البته ، آن نیشخند شیطانی کج و کوله است که همیشه بر پوزه کجش نشسته است. 
این بار هم جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر فاتحه خیلی چیز ها خوانده است و خیلی لودگی ها که زمان دلربایی دل ها می کرد دیگر مجاز نخواهد بود. جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر بسیاری از دل ها ، پشت میله ها خواهند بود ، دلنامه ها تعطیل خواهند شد ، دلدادگی ممنوع اعلام می شود ، دوره های پوکر دل ها تعطیل می شود. بی بی ها و تک های دل که در دوره دلربایی ، پیکپارچه های سیاه را که طبق حکم پیک مجبور به پوشیدن آن بودند ، از سر در آورده و بجای آن روسری های جگری با نقش دل بر سر کرده بودند ، دو سه ماهی دیگر ، با حکم لازم پیک ها مجبور خواهند شد دوباره زیر پیکپارچه ها بروند.
جوکر ، این لوده احمق اما باز هم پوزخند می زد...




